محبوب من
رویش تو و وجود تو
و بارش برف در هم آمیخته
و بهمن را عاشقانه ترین ماه زمستان ساخته
محبوب من
بهمن و زمستان
برف و باران
و عشق و عاشقی
و من
با تو معنا پیدا میکنم و به حقیقت میپیوندم
تو مقیاس تمام هستی من
و معیار تمام احساسم هستی
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
من در پیله خویش روزی
آسوده خواهم خوابید
و در اندوهی بزرگ
در رویای رویش دوباره
در سرزمین جاویدان
چشمهایم را خواهم بست
دلتنگی امروزم ...و قلب آشوب اکنونم
آواری از درد را بر من رها ساخته
دیگر این روح بزرگ ...
تاب بودن ندارد
اشکهایم همراه من درد را فریاد میزند
و من میدانم
روزی دستهای خورشید را خواهم گرفت
در سرزمین جاویدان
م.ن
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
چه زود آدمها از هم خسته میشن
میدونم ..که این بودنهای دور...این دلتنگی های آزار دهنده ..
روحت را خراش داده و به یغما برده است
ولی میدانی هر لحظه نبودنت مرا سالها پیر میکند
و به انزوا میکشاند. محبوبم
کاش روزگار جور دیگری رقم میخورد
تا هیچگاه زمان خواب بازوانم را از زیر سرت جدا نمیکردم
تا هیچ گاه از مشکلات و دلتنگیها و غمهایی که در سینه داشتی
شانه خالی نمیکردم
کاش روزگار جور دیگری رقم میخورد
گاهی من به این انزوا و اشک ها نیاز دارم
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
صبح امروز
که به ساعت یادگاری ات نگاه کردم
خوشحال بودم از اعماق قلبم
با اینکه از دلتنگی ات آه کردم
دیدم ساعت ما هنوز هم
روی همان ساعت عاشقی کوک است
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
محبوبم
غریبی این نیست که توی وطن خودت نباشی
این نیست که از خانواده دور باشی ...
وقتی محبوبت رو نبینی غریب عالمی
و توی غربت خودت آروم آروم میمیری
از درون ذره ذره از بین میری بدون اینکه متوجه بشی
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
با یک حال غریب و یک دنیا
آرزوهای بلند و یک رویا
من چشم به دور دست دارم
دور دستی که جز تو هیچش پیدا نیست
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
کاش یادش زحال ما با خبر باشد
وین عشق بر جان و روح او پر اثر باشد
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
او میخواهد ....
واقعا میخواد مرا...
..........
نه...نه ....
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
محبوبم...
کاش دلت تنگ شود...
آنگونه که من دلتنگم ..
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح
من که محتاج تو ام ... باز گله ای نیست
در فصل هجوم اندوه جز سکوت هیچ همهمه ای نیست
کجایی که از یاد گیسویت خود را پریشان در باد دیدم
تو مگر سنگدلی
که سکوت و اندوه و دیوانگی و خود را ...
حتی قصه ات را ...همچو عمق یک فریاد دیدم
برسان خود را که در دستان مرگ
من بی تو به هیچ چیزی نرسیدم
برچسب:
نویسنده: بردیا فلاح